اللهم انی اعوذ بک من نفس لا تشبع


گفته بودم چو بیابی غم دل با تو بگویم  -    چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیابی

الهی الهی الهی الهی

بچه تر که بودم با همیشه در دل خود از خدا شاکی بودم که چرا منو ٢٠ سال زودتر به دنیا نیاورد تا بتونم توی جنگ حضور داشته باشم و شهید بشم. چرا ما باید الان توی این برهه از زمان باشیم. درحالی که درست ٢٠ سال قبل از ما چه توفیقی داشتند و چه فضایی را تجربه کردند. حقیقتا شهادت در عین مقام رفیعش، بسیار ساده تر از مبارزه با هوای نفس در این دنیای پر از مفسده است.

به اینکه در این دنیا غرق شدم و چقدر از اون آرمانهایی که بش اعتقاددارم فاصله گرفتم. به اینکه بنده دنیا شدم و یادم رفته که قراره چی کاره شم. به اینکه تقریبا به هرچی خواستم تو زندگی با کمی کمتر و بیشتر رسیدم و همه وسایل جوره فقط من ناجورم. همه چی فراهمه ولی من کجا و اون چیزی که خودم خواستم باشم کجا.

هر روز از خدا خواستم و می خوام که سرباز امام زمان باشم. درس خوندنم رو برای این قرار دادم. گفتم یابن الحسن حالا که تقدیر این بوده ما تو جنگ نباشیم، حالا که تقدیر این بوده فضایی که روح الله تنفس کردو به ملت تزریق کرد رو کمتر درک کنیم، حالا که تقدیر این بوده که توی این وانفسای دنیا خواهی و نفس پرستی باشیم، امیدمون فقط اینه که سرباز تو باشیم. فرقی هم نمی کنه در هر حال باید برای سرباز بودن شما تلاش کنیم. حالا امتحان سخت باشه یا آسون. جهاد اکبر باشه یا جهاد اصغر. کنکور هم یه سال سخته یه سال ساده. ولی اون که خوبه در هرحال خوبه و اون که بده در هر حال بد. شاید سختی و سادگی امتحان هم موثر باشه ولی مهم خودتی و خدات.

گذشت و گذشت و گذشت. مراحل زندگی گذشت و گذشت. همیشه فکر کردم اون کارایی که قراره بکنم تا به هدفم برسم توی آینده است. قبل ازدانشگاه فکر می کردم توی دانشگاه باید تلاش کنم و مدارج علمی رو طی کنم. توی لیسانس فکر کردم که بابا این عین دبیرستانه که! بذار برم فوق اونوقت چنین و چنان می کنم و توی فوق هم که تلاش برای رسیدن به دکترا. الان هم که دکترا و همون قصه ادامه داره. بابا معلومه می خوای چی کار کنی؟

اگه می خوای کاری کنی همین الان وقتشه نه یک دقیقه دیگه، نه یک ساعت دیگه. اما وقتی نگاه می کنم می بینم غرق دنیا و نفسانیات شدم. همش دنبال راحت طلبی ام و خودمو دارم گول می زنم. دارم می بینم اونایی رو که برای دنیا تلاش می کنن، تلاشی به مراتب بیشتر از من دارند که ادعا می کنم و آرزو و هدفم اینه که واسه آقام کاری کنم. واسه اون که می دونم اگه من خوب بودم الان دربین ماها ظاهر بود. واسه اون که بی لیاقتی منه که الان حضور نداره. من استحقاقشو ندارم. من و امثال منی که نتونستیم ١١ امام قبلی رو هم تحمل کنیم. من و امثال منی که دنیا طلبی چشممون رو کور کرد. من و امثال منی که همش دنبال هوای نفسیم. لعنت به . . .

به اینجا که می رسم دیگه هیچ حرفی برای گفتن ندارم. مثل کسی که کیلومترها طی طریق کرده و حالا رسیده به جایی که جاده تموم شده. هیچ راهی برای ادامه وجود نداره. منم و یک بیابون وسیع زیر پام و یک آسمون وسیعتر بالای سرم. هیچ روزنه ی امیدی نیست. به بن بست رسیدم. چرا فقط یک چیز. فقط یک کس. فقط یک امید. فقط یه راهنما. فقط یک دوست. و جالب اینکه از همه هم بهتر و بالاتر و اطمینان بخش تره. جالب اینه که فقط اون می تونه نجاتت بده نه دیگری. اون کسی نیست جز خودش. همون کسی که ( دیگه نمی تونم ادامه بدم جز اینکه بگم) گفت اگر مردم می دانستند چقدر مشتاق آنها هستم هر آینه از شوق جان می سپردند. خدایا این بنده عاصی را بپذیر. لبیک اللهم لبیک

اللهم انی اعوذ بک من نفس لا تشبع

/ 1 نظر / 8 بازدید
خودم

این پیام رو درست یک روز (یا شاید هم چند ساعت)قبل از با خبر شدن از اون قضیه نوشتم.